خرید بک لینک
سلام... هوا سرد است ومن نگرانم شال گردنت را جا بگذاری پس قبل ازاینکه نامه ام را بخوانی شال گردنت را بگذار یک جایی دم دستت حتا اگر به این بازی ها اعتقادی نداره آن لعنتی را بگذار یک جایی که قبل از بیرون رفتن از خانه چشمت میخورد مثلن گره اش کن به دسته ی در ..اینجا اتفاق ها ناشیانه وبی خیال در حال افتا

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 20:51

یک آقایی هست ک اشتباه نکنم اگر فامیلش اصغری است ! خبرهای هواشناسی را میدهد راستش من از اخبار بدم می آید اول تا آخرش حرف مفت است وما خوبیم ودنیا خر…ولی آخرش خودم را میگذارم روب روی تلویز یون یک جوری که انگار اتفاق مهمی قرار است بیفتد زل میزنم به آقای اصغری ک وضعیت هواشناسی کشور را بگوید اینکه سامانه ی هواشناسی چه کوفتی میگوید وکجا ابرهای تیره است وکجا ابرهای روشن وقتی حرفش تمام میشوداصلن نمیدانم هوای اصفهان قرار است ابری باشد یا بارانی قرار است برف ببارد یا خورشید زل بزند به چشهایمان من لحن آقای اصغری را نگاه میکنم اینکه یک جوری درباره آب وهوا صحبت میکند انگار احوال معشوقه ی زیباروی پنهانش ک روزهای بارانی می آید روزهای برفی می آید روزهای ابری می آید روزهای آفتابی می آید…فرقی ندارد توده های سرما ازشرق بیاید غرب یا از غرب برود به نظر آقای اصغری همین که توده های هوا می آیند خبر هیجان انگیزی است…او دستهایش را روی صفه ی مانیتور بزرگش حرکت میدهد وبا تمام عشقی که به کارش دارد توضیح میدهد…

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 0:41

((من کلمه ی "مامیاپیناتاپای" رو دوست دارم از زبان "یاقان" که الان یه زبان مرده محسوب میشه اماتو منطقه ی "تیرادل فوگو"که جنوبی ترین نقطه ی آمریکای جنوبیه صحبت میشده هیچ وقت تلفظ اش را نشنیدم برای همین شاید اشتباه تلفظ میکنم اما معنیش خیلی زیباست یعنی لحظه ای یا حسی که هر دونفر میخوان میخوان درباره ی چیزی مذاکره کنند اما هیچ کدومشون نمیخواد که شروع کننده باشه ممکنه دو رئیس قبیله باشن که میخوان صلح کنند اما هیچ کدوم نمی خواد که این موضوع را مطرح کنه یا شاید دونفر تو یه مهمونی باشن که میخوان به هم نزدیک شن وهیچ کدوم اونقدر شجاع نیست که پیش قدم شه )) یه مستند نود وچند دقیقه ای با ایده ای که من عاشقش بودم باایده ای که بارها در ذهنم صاحبش شده بودم امشب داشتم دنبال مستند علف میگشتم که اسم و مو ضوع یک خطی اش را دیدم مستند علف را فراموش کردم وچسبیدم به دیدنش زندگی در یک روز در واقع زندگی آدمهای مختلف در مکان های مختلف را نشان میدهدان هم در یک روز خاص ... فکر میکنی ده هزار سال دیگر _اگر ده هزار سال دیگری وجود داشته باشد_ چیزی که بیشتر از هرچیز به کار مردم می آید چیست ؟ آدمهای بسیار در هرگوشه

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 0:41

یک فایلی داشتم که پر شده بود از صداهای آدمها وباخودم قسم خورده بودم اگر حتا یک روز از آدمها متنفر هم شدم پاکش نکنم !من از آدمها متنفر نشدم!یعنی آدمها موجوداتی نیستند که وسوسه ی تنفر را در من برانگیزند اینقدر همیشه نسبت به عادمها خنثی بوده ام که از خودم بدم می آید من عاشق این فایل بودم همیشه از شنیدن شان کیف میکردم! اصلن یکی از دوست داشتنی ترین های من در زندگی بود …مثلن صدای استادمان وقتی دارد میگوید کلاس یک ساعته را حداقل باید پنجاه دقیقه برگزار کرد نمیشود که سر چهل وپنج دقیقه تمام شود. یاصدای آنروز که مامان داشت میگفت من این تلفن را جواب نمیدهم !این نشد وضع من از کار تو که من نباید خجالت بکشم بعد من میگویم مامان آدم تاوان گند زدن آدم را ندهد که بدهد مامان در فریز را ب هم میکوبد گوشت یخ کرده را میگذارد روی پیشخوان میگوید این بار بابایت بیاید جواب بدهد …یا یک فایل داشتم که فاءزه ایستاده است کنار در ودر را باز وبسته میکند من دارم میگویم عکسهایت را جمع کن از دور این اتاق فازه میگوید این به جای لامپ اتاق که تو تا دیر وقت روشن میذاری بعد دیگر صدای باز وبسته شدن در نمی آید ومن میگویم منطفی

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 0:41

یه بیماری جدید گرفتم که هنوز واسه انتخاب اسمش با خودم ب توافق نرسیدم یعنی نشستم تو اتاق وقتی ساکت میشه فکر میکنم داره بارون میاد بلند میشم میدوم سمت در بیرونو نگا میکنم حیاط خشک خشک درو باز میکنم نگا میکنم دسمو میگیرم بیرون میبینم هیچی به هیچی آسمون بی تفاوت!نشسم تو کتابخونه دوباره همه جا ساکت صدای بارون میاد بلند میشم میرم دم پنجره زمین خشک آسمون بی تفاوت! بارونی در کار نیس اصن!نشسم سر جلسه امتحان همه جا ساکت صدا بارون میاد ب خودم میگم حمیده این بارون نیس بخدا دیدی دیشبم بارون نبود دیدی امروز صبم تو کتابخونه بارون نبودبشین امتحانتو بنویس جون هرکی دوس داری بلند نشو بشین بشین …ولی اینجاها جواب اون دوتا سوال پایینی رو هم تند مینویسم و میدوم ییرون زمین خشک خشک آسمون بی تفاوت…

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 0:41

مردان سیاست را دیده ای !؟لبخندهایشان زمانی که بهم میرسند اینکه روبه روی هم می ایستند وبازوان یکدیگر را فشار میدهند و بالبخند به هم خیره میشوند تا دوربین ها ازشان عکس بگیرند زمانی با هیجان دستشان را بالا می برند و گاهی از عمد صدایشان را پایین می آورند…آنها گاهی با مقدمه چینی و طرح ریزی عمل میکنند وگاهی بهت هدیه میدهند به مردم …هاشمی حالش خوب نبوده از بعد از ظهر سکته کرده انگار من کتابخانه بودم ووقتی رسیدم بابا گفت حمیده هاشمی هاشمی حااش خوب نیست با نگرانی نشسته بود جلوی تلویزیون گوشی اش را چک میکرد پیام میداد تلفن جواب میداد دکمه های مانتوام را که باز کرده بودم دیدم صدای بابا آمد که مرد ! رفتم روب روی تلویر یون باباجلوتر از من نشسته بود ومن شانه هایش که تکان میخورد را میدیدم بابا برای جنگ سوریه هم گریه میکرد برای سیسیلی درقصه های جزیره که سرطان گرفته بود هم گریه میکرد برای آهویی که در مستند پایش شکسته بود وموقع احساس خطر نمیتوانست فرار کند هم گریه میکرد اما حالا گریه اش یک جور خفه گی وسکوت داشت ک آدم را بدترمیترساندآمدم توی اتاق چمباتمه زدم توی خودم که چقدر همه چی ترسناک است…هاشمی م

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 0:41

هر روز باید به یکدیگر تسلیت بگوییم مدام برایمان پیام بیاید که پروفایلتان را سیاه کنید که ب احترام فلان آدمها هر روز باید بغض خودمان را توی گلوی لعنتی مان خفه کنیم وانگارمان نباشد مقصران اصلی به هیچ جایشان نیست ! آتش نشان هامان تجهیزات لازم وکافی نداشتند! آتش نشان هایمان شجاع بوده اند آنقدر خوب بوده اند که من بلد نیستم درباره شان بنویسم من فقط میدانم خسته شده ام از این همه بدبیاری از این همه درد وبدبختی که گریبان کشورم را گرفته است از پروفایل های سیاه وشوهای اینستاگرامی این وآن وهیچ کاری از دست هیچ کس برنیامدن من خیلی خسته شده ام و از اینکه تلویزیون را روشن کنم میترسم از شنیدن آمار کشته شدگان میترسم من میترسم من خیلی میترسم …میترسم که بچه هایشان بهانه شان را بگیرند میترسم یکی شان قول داده باشد ب بچه اش که جمعه بروند پارک میترسم یکی شان صبح وقتی میخواسته مادرش را ببوسد حیف اش آمده باشد که از خواب بیدارش کند وباخودش فکر کرده باشد بوسیدنش را میگذارد برای شب که به خانه آمد…حالا میفهمم از چه چیزهایی میترسم …

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 0:41

آدمهای خودخواه آدمهای یک قدم بر نداشتن برای آرامش جامعه آدمهای خودشان را قایم کردن پشت عنوان هایشان آدمهای من منم من است آدمهای فقط دوست داشتن خودشان آدمهای فقط خوشحالی خودشان آدمهای ما با کسی قهر نیستیم … بابا یک بار گفت وقتی یک نفر موقع شنیدن عقیده ی مخالف اش دستش را کرد توی گوشش وگفت نه حرف من درست است از آن آدم قطع امید کن فرقی هم ندارد موافق توست یا مخالف تو قطع امید کن چون او نمیخواهد به کسی غیر از خودش گوش کند قطع امید کن چون متحجر است چون نمیخاهد کسی که هست نباشد چون راحتی خودش را انتخاب کرده است … رشته ی معلق از اول وصل نبوده ی امید مان قطع کردن نداشت اما حجت برمان تمام شد که مهره های شطرنج کسانی هستیم که برایشان مهم نیستیم …مهره ی شطرنج بودن را که آدم انتخاب نمیکند آدم وقتی توی یک خانه است توی یک خانه است سیاه وسفیدش که دست آدم نیست …آقای محترم اگر خبر ندارید ملت باهم قهر هستند ملت خیلی وقت است باهم قهر هستند گوشت هم را میخورند واستخوان یکدیگر را دور می اندازند و تف روی صورت هم می اندازند وهیچ کدامشان برای عقیده ی دیگری ذره ای حرمت قایل نیست ونه اینکه حق هم نداشته باشند که ه

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 0:41

یک رسم کهنه ای هست که مامان از مامانش یاد گرفته است مامانش از مامانش ومن این رسم نانوشته ی مهربان را از هر چه در خانه مان به عید ربطی داشته باشد دوست تر دارم مادر بزرگ مامان یک گنجه دارد که همیشه پراست از چیز میزهای کوچک دوست داشتنی و هر سال موقع خانه تکانی بازش میکند و به هرکسی که ان دور وبر باشد غنیمت های کوچک قدیمی یا نو وبسته بندی شده هدیه میرسد مامان جون هم داشت از همین صندوقچه های غنیمتی بارها از آن غنمیت به یغما برده بودم یک بار یک روسری قرمز از توی صندوقچه اش در آورد و همه مان را نگاه کرد وگفت حمیده این مال تو باشه رنگش بهت میاد! نمیدانم روسری را از کجا آورده بود یک روسری کوچک با گلهای ریز با زمینه ی قرمز دوست داشتنی ترین هدیه ای که در تمام زندگی ام گرفتم یکبار هم موقعی که میخواستیم برویم خانه شان برداشتم سرم کنم که خوشحال شود یادم آمد که دیگر نیست... مامان هم از همین ها دارد ما توی خانه مان جا برای گذاشتن صندوقچه نداریم یک بسته ی کرمی رنگ بزرگ که هرسال بازش میکند و پر از چیزهایی است که نمیدانم سرتاسر سال چطور چیده شده اند آن تو اما دوستشان دارم امسال بسته اش را که باز کرد ان

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 0:41


با هرکمال اندکی آشفتگی خوش است

گیرم که عقل کل شده ای، بی جنون مباش

«بیدل»

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 0:41

گاهی دلم میخواهد فراموشی بگیرم یعنی فراموش کردنم دیگر محدود نشود به شماره تلفن ها وتاریخ تولدها و جواب پیام ها را دادن واسم معلم کلاس پنجم ورنگ ماشین قبلی بابا... دلم میخواهد همه چیز را فراموش کنم فراموش کنم باران را دوست داشتم راه رفتن روی جدول ها را دوست داشتم کتابهایم راشعرها را دوست داشتم اینکه باد بیاید ومن در جهت مخالف اش حرکت کنم را دوست میداشتم اینکه ساعت ها خیره باشم ب ناکجا بادی که محوم میکند را دوست داشتم اینکه توی دفترچه هایم بنویسم را دوست داشتم آغوش مادرم را لذت لحظه های در آغوش مادرم بودن را فراموش کنم وهمه ی چیزهای دیگر را همه ی روزهای خوب وبد را همه ی امیدی ها وناامیدی ها را همه ی شادی های از ته دل دوست داشتنی ام را همه ی غم های ویران کننده وآباد کننده ی دوست داشتنی ترم را فراموش میکنم و تورا... اما میترسم خیلی میترسم میترسم درست لحظه ای که تمام دنیا را فراموش کرده ام درست لحظه ای که راه خانه ام را فراموش کرده ام ونام خودم را فراموش کرده ام واینکه عینک ام توی کدام جیب های کیف ام است را فراموش کرده ام چین های گوشه ی چشمت هنگام خندیدن را ب یاد بیاورم... پ. ن :قرار نشد

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 0:41

صفحه بندی